مشق شب
مشق شب می نویسم!
_ صدبار، از روی هرکلمه _
خاطره ممنوع!
خاطره بازی هم!
و مشق می کنم هر غروب تمام این ها را ...
تا که باور کنم دوره ی خوشی های دلم گذشته!!
اما ...
چه فایده که به گوش دل ساده ی خوش باورم نمیرود...

Love is...
مشق شب می نویسم!
_ صدبار، از روی هرکلمه _
خاطره ممنوع!
خاطره بازی هم!
و مشق می کنم هر غروب تمام این ها را ...
تا که باور کنم دوره ی خوشی های دلم گذشته!!
اما ...
چه فایده که به گوش دل ساده ی خوش باورم نمیرود...

هستم تا آخرین نفس با تو، ای تنها بهانه نفس کشیدنم!
.jpg)
نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...

کاش صدای مرا میشنیدی که چه عاشقانه صدایت میکنم .
کاش چشمهای مرا میدیدی که چه بچه گانه گریه میکنند.
کاش میدیدی که دیدن تو برایم آرزو شده است ، عشق تو برایم رویا شده است.
کاش بودی و میدیدی که چقدر عاشقم ، این روزها همه به من میگویند دیوانه ام.
کاش بودی و میدیدی که در زیر باران به یاد تو قدم میزنم ، برای خود میخوانم آواز تنهایی را و میشمارم لحظه های بی کسی را ، قدم میزنم کوچه پس کوچه های خالی را و یاد میکنم لحظه آشنایی مان را.
کاش خاطره های مرده دوباره زنده شوند، کاش آسمان پرده سیاه خود را بردارد و مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند.
کاش بودی دستان سرد مرا با دستهای گرمت لمس میکردی ، کاش بودی مرا در آغوشت میگرفتی و آرام میکردی.
هنوز عاشق شب هستم ، عاشق شبی که با تو به اوج عشق رسیدم ، شبی که با هم در زیر نور ماه درد دل میکردیم و میخواندیم آواز عاشقی را.
هنوز عاشق سیاهی هستم ، که در آن تاریکی تو را دیدم ، مثل جواهر درخشیدی و مرا عاشق چهره نورانی ات کردی.
دل به مهتاب بسته ام ، که دیدن آن یاد تو را در دلم زنده میکند.
دل به سپیده بسته ام که آن لحظه آغاز خواب عاشقانه ما بود .
کاش صدای مرا میشنیدی ، هنوز هنگامی که میخواهم بگویم دوستت دارم صدایم میلرزد ، اشک از چشمانم سرازیر میشود ، هنوز وقتی میخواهم از تو بنویسم کاغذ دفترم خیس میشود ، لحظه های بی تو بودن نفسگیر میشود.
کاش بودی و میدیدی این زندگی بی تو هیچ صفایی ندارد ، لحظه های عاشقی بی تو هیچ لحظه قشنگی ندارد.کاش بودی ، کاش میدیدی که با این حال و هوایی که دارم شاید من نیز به سوی تو بیایم! به سوی تو که دیگر نیستی.
من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!
+ سلام به همه بروبكس گل.شرمنده بابت اينكه اين چند روز نتونستم بيام بهتون سر بزنم. اميدوارم از دستم ناراحت نشده باشين.جبران ميكنم. نظر يادتون نره!


هنوز هم عاشقانه هایم را عاشقانه برای تو مینویسم...
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف میزنم...
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است...
این روزها دیگر پشت پنجره مینشینم و به استقبال باران میروم.
میدانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است...
میدانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمیگردد...
میدانم تمام میشود و ما رها میشویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی...

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپهای گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیشبینیاش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم.
تنها برو!

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

شروعش زیبا بود
پایانش اما...
من ندانسته خام گشتم یا تو نماندی آیا؟!!!
من نمیدانم روحم خراش برداشته است یا جسمم توان همیشه را ندارد
من نمیدانم میشود هم به تو فکر کرد و هم فکر نکرد مدام؟!!!!
من نمیدانم خلا نبودنت را با چه دلخوشی پر کنم ...
من نمیدانم این دلخوشی تا به چه اندازه باید بزرگ باشد...
تا به چه اندازه وسیع...
من نمیدانم طعم بودنت...
طعم بوسیدنت...
طعم ابدی خواستنت را چگونه حالا که نیستی پاسخ گو باشم؟!!!!!
من نمیدانم با چشمان حریصی که با اندک نبودنت تاب نیاوردند و
چون تو نیستی دست از سر چشمانم بر نمی دارند چه کنم ...
میترسم...
من که گفته بودم چشمان وحشی مرا هیچ نگاه هرزه ای رام نخواهد کرد...
حتی این را به چهار دیواری کوچکت آویزان کرده بودی...پس چرا؟!!!!
همه اینها را که من نمیدانم تو میدانی آیا؟
نه تو هم نمیدانی اگر میدانستی که عزم رفتن نمیکردی ...
آه که همه آنچه بین من و تو گذشت دست زمانه بود...
عجیب سرنوشت برای جداییمان دندان تیز کرده بود...
آه که من هنوز دوستت دارم.

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان!
تو بيا
تو بمان با من . تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو. به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز
ريسماني کن از اين موي بلند
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است
اخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
به تو مي انديشم
آن هنگام كه حس مي كنم زندگيم در تلاطم است
و تنهايي روز به روز مرا از درونم مي خورد
به تو مي انديشم...
به تو مي انديشم...
آن هنگام كه لبريز از سرما مي شوم
و روحم يخ مي زند
وقتي كه باران به دنبالم است
و رهايم نمي كند
به تو مي انديشم...
به تو مي انديشم...
واي كه چگونه به تو مي انديشم...
به تو مي انديشم ؛چرا كه بخاطر توست كه زنده مانده ام
به خاطر توست كه زندگيم را از دست داده ام
به تو مي انديشم چرا كه به معجزه ايمان دارم
به اين كه اگر تو را لمس كنم نجات مي يابم
چرا كه مي خواهم با تو باشم ولي تو را ندارم
و ذره ذره خواهم مرد
به تو مي انديشم...
به تو مي انديشم...
به تو...
آن هنگام كه حس مي كنم آينده ديگر گذشته است
و شب در كنارم متوقف خواه شد
به تو مي انديشم...
به تو...
آن هنگام كه هياهوي سكوت مرا بيار مي كند
لحظه لحظه فراق تو بريم درد آور است
به تو مي انديشم...
به تو...
به تو مي انديشم ؛چرا كه بخاطر توست كه زنده مانده ام
به خاطر توست كه زندگيم را از دست داده ام
به تو مي انديشم چرا كه به معجزه ايمان دارم
به اين كه اگر تو را لمس كنم نجات مي يابم
چرا كه مي خواهم با تو باشم ولي تو را ندارم
و ذره ذره خواهم مرد
به تو مي انديشم...
به تو مي انديشم...
به تو...

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.
و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و
يادآوري خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش
كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.
ولي نيافتمت.
از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟
مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.
شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.
كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.
نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،
نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و
لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.
همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.
زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به
يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.
تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.
اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه
تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....
همه جا پر میشه از این كه:
رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش
تو را عاشقانه می پرستم
مراقب خودت باش.
اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:
همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!
پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم
شاید كه دیگر فردایی نباشد.

دوستت داشتم می دونی چرا ؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد .
چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم .
یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی .
هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم .
تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری .
به خاطر همین هر روز بیشتر از دبروز دلم برات تنگ می شد .
اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم .
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و گفتی
خوب ازش نگه دار ی می کنم مطمئن باش جای خوبی سپردیش .
همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم من مثل اونا نیستم . . .
می دونی اعتماد کردن یعنی چی ؟ اعتماد خیلی سخته .
خیلی . اونم تو این زمونه ی نامرد .
اما من به حرفات اعتماد کردم به نگاهت و به چشمات اعتماد کردم .
درست زمانی که بهت اعتماد کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم .
دیدم که کم کم داری روی تمام احساساتم پا می ذاری . دیگه باورت ندارم .
نمی خواستم اینو بگم ...
اما تو رفیق نیمه راهی بارها بهم ثابت شد .
هر دفعه خودم رو دلداری دادم که همه چی درست می شه اما نه !
تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی .
چون هر وقت بهت احتیاج داشتم هر وقت احساس تنهایی می کردم
و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ...
اینه رسم رفاقت ؟؟؟!!
کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی .
حالا می دونم تو با همه ادم بدا فرق داری !!!
اره فرق داری .
همه ی ادم بدا قلب دیگران رو یبار می شکنن
اما تو روزی چند بار قلب منو می شکنی .
روزی چند بار من رو می کشی و دوباره زنده می کنی .
بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی .
می دونی چیه ؟؟
نه نمی دونی .
یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی هیچ وقت حاضر نشدی حتی یکبار
بخاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی .
دیگه می خوام دوستت نداشته باشم . شاید اینجوری یذره بتونی احساس منو درک کنی .
نمیدونم ...
شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری .
اما این رو بدون همونطوری که تو روزی صدبار دل منو شکستی .
یکی پیدا می شه که روزی هزار بار دلتو بشکنه ...

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
شکوه جادوی رنگين کمان فروردين
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادماني عيد
دوباره عشق و اميد
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
هفت سين
فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم.
برايتان تندرستي و نيکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالي سرشار از شادی
و کامروايي داشته باشيد![]()

روزهای بی تو بودن چه غریبانه از پی هم ورق میخورند
از پشت پنجره
انتظار نگاهی را می کشم که همه احساسم را نثار قطره های بلورین اشکش نمایم
برگرد و دیوار فاصله ها را بشکن
دستان پر غرورت را سایبانم کن
تو پناه این خسته دلی ...... پس رهایم نکن
برگرد!
اگر نیایی دلم برایت تنگ میشود آنقدر که جز تو چیزی در آن
جا نخواهد گرفت
اگر صدایم نکنی بی صدا فریاد میشوم و به جای سکوت
خود می شکنم
اگر حرفهایم را باور نکنی تمام وجودم ابری می شود
و چشمانی که تو می پرستیدیش
تا ابد بارانی خواهند ماند...
عشق تو در سینه ام اما لبم گوید برو
اشک خون در دیده ام اما همی گویم برو
ای عزیز قلب من ای مایه آرام من
مال من هرگز نشد آن قلب تو دیگر برو
روزگاری بهترین عشق جهان از آن من بود
عشق من پامال شد زیر دروغت خوب من دیگر برو
اشک چشم از دوریت سیلاب شد
ناله ام فریاد شد ای بی خبر دیگر برو
نیست نایی در دو پایم تا بپوید راه تو
مانده ام در راه ای آرام جان دیگر برو
قلب من بیمار شد افتاد در بستر ولی
قلب تو ناید به دیدارش نیک میدانم برو.......

نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی...
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم!
درجلسه امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه سفید
یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی اشک سرسره بازی می کند
عاشقانه قطره را به آغوش میکشد
عشق تو نوشتنی نیست
باتودر برگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است
برگه ها بالا...

این جا من هستم؛ ، سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرگي ، خالي تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده ام اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي من هستم و سازي مبهم اينجا من مانده ام تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور اينجا در شهري دور من مانده ام به انتظار هر لحظه که بيايي در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، من هستم و سيمايي شکسته تر از هميشه اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو. . . حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند
یک صبح سرد
آن هنگام که خورشید آخرین نشانه های سیاهی شب را با آستین پیراهن طلایی اش
از آبی آسمان پاک می کرد
پرستوها خبر هجرت تو را برایم آوردند
و من بناگاه از خواب غفلتی که به سنگینی یک عمر اهمال در دوست داشتن بود بیدار
شدم
از آن صبح تلخ تا کنون رد چشمانت را دنبال کرده ام ..به هرکجا که نظر انداخته ای
به گلزار...به باغهای نارنج..دشتهای خوشبختی....چشمه های امید...آسمان دلتنگی...و به اوج کهکشان عشق
هر آنجا را که طراوت چشمانت مقدس کرده بود..با نم ا شکی بوسه زدم
هنوز تو را نیافته ام اما چشم که می گشایم نگاهت در سرتاسر بیشه وجودم
جاریست ....همچون ترنم باران...
دوستم داشته باش ،هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد
...که می خواهـیـم و نمی توانـیـم
...که می توانـیــم و نمی گـذارنــد
بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد
!...نه به خاطر خودت
!...و نه به خاطر من
...که به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
"... بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم ... "

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
